اهل وحدت می گویند که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای تعا لی و تقدس است و به غیر وجود خدای وجودی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد. و این یک وجود ظاهری دارد و با طنی هم دارد .باطن این وجود یک نور است و این نور است که جان عالم است و عالم مالا مال این نور است . نوری است نامحدود و نامتناهی ،و بحری است بی پایان و بی کران.حیات و علم و اراده و قدرت اشیا از این نور است .طبیعت و خاصیت و فعل اشیاء از این نور است ...افراد موجودات جمله به یکباره از این نور ظاهر شدند و هر یک دریچه ای اند از ظهور این نور ، و صفات این نور از جمله دریچه ها تافته و این نور اول و آخر ندارد و فنا و عدم را به وی راه نیست.دریچه ها نو می شوند و کهنه می گردند و به خاک می روند و از خاک باز می آیند و می باشند و می رویند و می زایند...افراد موجودات به این وجود هیچ بر یک مقدم و از یکدیگر مؤخر نیستند و از جهت آنکه نسبت هر فردی از موجودات به این وجود همچنان است که نسبت هر حرفی از حروف کتابت و مداد.از اینجا گفته اند از تو تا خدای راه نیست نه به طول و نه به عرض.افراد موجودات نسبت به یکدیگر بعضی متقدم و بعضی متأخر و بعضی ماضی و بعضی مستقبل اند. ای درویش وجود یکی بیش نیست . و این نور است که سر از دریچه بیرون کرده است ،خود می گوید و خود می شنود،خود می دهد و خود می گیرد،خود اقرار می کند و خود انکار می کند....
نسفی ،زبدةالحقایق،در ذیل اشعة المعات جامی215-216
و هر که درخت را گرفت ٬ همه شاخ آن او ست...
شمس تبریزی
گواهی و داوری:آن گاه که آگاهی در هستی ظهور می کند،حتی شاید آنگاه که زندگی بیولوژیک ظهور می کند(چه بسا بتوان گفت نه فقط جانوران بلکه درختان و حتی بوته ها نیز گواهی می دهند و داوری می کنند)،هستی به طور بنیادی دگرگون می شود ،سنگ سنگ می ماند و آفتاب همان آفتاب پیشین است اما رخداد هستی در تمامیت دست نیافتنی به کلی دگرگون می شود زیرا برای اولین بار کیفیت نو و تعیین کننده ای به هستی زمین وارد می شود ؛ گواهی و داوری ممکن می شود .آفتاب که هویت فیزیکی خود را حفظ می کند از طریق آگاهی که داوری و گواهی دارای آنند ،تبدیل به دیگری می شود .آفتاب از صرف بودن باز می ایستد و به بودن در خود و برای خود و نیز برای غیر می آغازد.(این مقولات برای نخستین بار پیدا می شود ).از این پس آفتاب در آگاهی های غیر ،در آگاهی های دیگر منعکس می شود(گواهی و داوری).در این مفهوم آفتاب به طور بنیادی آفتاب دیگری شده است،سرشار تر شده است و دگرگونی پذیرفته است.
M.Bakhtin"[Extracts from notes from the years 1970-71]" In (42) p341
گاهی به رنگ سبز تیره چشمهایت فکر می کنم و به نگاه همیشه نگرانت،مرا به یاد داری؟می دانم که از پس سالهای دور هم مرا یه یاد داری و من گاهی دلم برای دستهایت تنگ می شود که خیلی بزرگ بودند و دستان کوچک من در آن ها گم!دلم برای عصبانیتهای دیر به دیرت و مهربانیهای همیشگی ات تنگ می شود و سوزش سیلی که به گونه کوچکم زدی را هنوز حس می کنم و اشکهای بی امان من و آغوش گرم تو...
نمی دانم چه می کنی !نمی دانم در چه بعدی از بودن هستی ؟درروح کوچک من نمی گنجد اما یقین دارم که آرامی و شاد مانند خاطرات تار من از تو!
گاهی آرزوی بودنت را کنارم میکنم و تکیه کردن به تو که امن ترین و قوی ترین تکیه گاه بودی اما می دانم که ستبری امروزم از ریشه امنی است که تو برایم ساخته بودی و باز هم دل تنگت می شوم...
می دانی صدایت را دارم فراموش می کنم؟سعی فراوان کردم که حفظش کنم در سکوت ذهنی ام اما نتوانستم و زمان نیرومند تر از من است اما یقین دارم که صورتت را هیچگاه فراموش نخواهم کرد .
همیشه پناه من بودی از پس هر رنجیدنی و هنگامی که از بزرگتر ها سرخورده می شدم به تو پناه می اوردم و تو امن بودی و تو صبور بودی و تو بودی ...
یادت می آید چقدر ترسیده بودی روزی که گم شدم و من آرام و بی هوا با دخترکی دوست شدم و به خانه شان رفتم و نترسیدم چون می دانستم تو هستی و تو پیدایم کردی و من سردر گم از برافروختگی ات باز هم به آغوشت پناه آوردم....
مرا می شناسی اکنون که سالهاست مرا ندید ه ای؟می دانم که می شناسی!چشمانم همان چشمان کودکی است و قلبم همان وتو همیشه می گفتی میدانی که هیچگاه بزرگ نخواهم شد و من برزگ نشدم ؛یقین دارم مرا می شناسی روزی که مرا ببینی.....
در من زنی نشسته است آرام و سر به تو ،در من زنی تنها نشسته است،در گوشه ای از من کودکی با خیالات کودکی سر خوش،در من زنی است که نور را در دست گرفت ،در من زنی نشسته است که خود را کشته است،در من زنی نشسته است که شبی می گریست،در من زنی نشسته است که هزاران بار در خود شکسته است،در من زنی است که نمی شناسمش و چشمانش گاهی در سکوت با من حرف می زنند ،در من چاهی است که زنی که نمی شناسمش بارها در آن غرق شد،در من کوهی است که بر قله اش گلی روییده ،که تنها شجاعترین و صادقترین و دلاورترین زن درون من می تواند آن را ببوید،در من دریایی است که تنها گاهی در ساحل آن قدم زده ام،در من آسمانی است روشن و باز که تنها زنی در درون من که سبکترین است می تواند در آن پرواز کند،در من زنی نشسته است بر درگاهی منتظر، درون پیله ای بی روزن......
مفهوم جنسیت برای من مفهوم غریبی است.به واسطه این که زن یا مرد هستی دارای فاکتورهایی می شوی (در جامعه ما)که شاید پسندتو نباشد و شاید خود را در شأن این برچسبها نیابی-به دنیا می آیی رشد می کنی می بالی و شخصیت درونی ات و انسان بودنت با ملغمه ای از فاکتورهایی که جنسیت تو را تشکیل می دهند آمیخته می شود- و تو زن می شوی و تو مرد می شوی .
به کودکی ام رجوع می کنم و تمام سعی ام این است به یاد بیاورم آیا در ۴ سالگی جنسیتم اهمیتی برایم داشت یا نه؟
بزرگتر که شدم به واسطه بلوغ زودرس به دنیای بزگتر ها جهیدم و جنسیتم به یکباره به من القا شد و در خودم فرو رفتم....
و بزرگتر که شدم به دلیل تفاوتهای رفتاری انسانها توجه کردم و در مشترکاتی که زنها با وجود تفاوت با هم داشتند دقیق شدم ،از دیدگاه من روح انسان و سرشت انسانی دارای هسته ای است که این هسته فطرت انسانی یا همان چیزی که ما را از حیوانات متمایز می کند(نه در تمام انسان ها)اما بخشهایی از این سرشت ،مردانه یا زنانه است و تفاوتهای رفتاری را ایجاد می کند ،آن هنگام که انسانی این بخش وجودی خود را درست نشناسد و قبول نکند آن گاه مردی با خصلتهای زنانه یا زنی با خصلتهای مردانه ظهور می کند که هیچکدام از دیدگاه من خوشایند نیستند .در جامعه ما خصلتهای قوی و شاخص انسانی به نام مردانگی و مرد بودن شناخته شده و آن چه دون است زنانه است ....
از طرفی من همیشه از جریانهایی که برای اثبات زنان داد سخن می دهند و در بیشتر موارد به بیراهه می روند بیزارم و معتقدم انسان به واسطه انسان بودنش شریف و محترم است و هر انسانی با تکامل خود و پذیرفتن خود به دیگران نیز اثبات می شوددر هر جایگاهی و با هر جنسیتی...
این بحث نیازمند موشکافی عمیق ،تخصصی و ریشه ای است که نه در حوصله نگاشتن در این فضا است و نه در توان تخصصی من!
** این نوشته ها صرفاْ بیان نظر شخصی نویسنده است**
نور در روح آدمی جاری است .انسان در جستجو و کاوش درونی خود، گاهی در خود به شهود می رسد و حجابهایی که مانع دیدن این نور می شوند را کنار می زند؛ انسان به شهود می رسد و در خود تجلی می یابد، آن گاه است که به خود نگاه می کند و لذتی معنوی تمام وجودش را فرا می گیرد ،از دیدگاه من معنویت و عرفان رسیدن به این نقطه است و با تمرین درونی و زدودن زنگارها از روح زیبای انسان ،این لحظات بیشتر و بیشتر می شوند تا دمی فرا می رسد که روح آدمی به تمامی زلال می شود و صاف ،خالی از هر زنگاری ،و آن گاه بشر می تواند جرأت آن را بیابد که نام انسان بر خود بنهد.
تلاش برای رسیدن به انسان بودن و غرّه بودن به انسانیت خویش در هر لحظه زندگی روزمره ممکن است :در صادق بودن با خود،درمحبت حقیقی به دیگران ،در توانایی عشق ورزیدن و ایثار ، در دوست داشتن دیگران به اندازه خود،در احترام گذاشتن به شعور هر انسانی در هر موقعیتی ،در دور نگهداشتن روح از کینه،بخل ،حسد......و هزاران هزار صفت دیگر که هر کس قادر به تجربه واقعی آن می باشد (نه اسم بردن و شعار) .....
در مسیر کنکاش درونی انسان در خود گاهی تشخیص راه از بیراهه سخت است و جهد بسیار می طلبد و رنج بسیار و صبر بسیارو امید بسیار بر ایزد یکتا که نور را از عکس نور باز شناسیم ...
هیچ نامی بی حقیقت دیده ای؟ یا ز گاف و لام گُل ،گُل چیده ای؟
اسم خواندی رو مسما را بجو مَه به بالا دان ، نه اندر آب جو
گر ز نام و حرف خواهی بگذری پاک کن خود رازخود، هین یکسری
همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو در ریاضت ، آینه بی زنگ شو
خویش را صافی کن ازاوصاف خود تا ببینی ذات پاک صاف خود
بینی اندر دل علوم انبیا بی کتاب و بی مُعید و اوستا (مثنوی مولانا،دفتر اول،3456-3461)